بنای حکمتی جدید
31 بازدید
نحوه تهیه : فردی
محل انتشار : بازتاب اندیشه ) اذر 1384 - شماره 68 )(11 صفحه - از 7 تا 17)
تعداد شرکت کننده : 0

همشهری، ش 3835، 5/8/84

چکیده: نوشته حاضر گزارشی از گفت‏وگو با رضا اکبریان درباره استقلال فلسفه مشائین در دوره اسلامی از فلسفه یونان است. ایشان در این گفتار به نکاتی اشاره و تصریح نموده‏اند که از جهاتی قابل نقد و بررسی است که مورد اشاره قرار می‏گیرد. نکاتی مثل، وجوه تمایز فلسفه اسلامی (مشائین) از فلسفه ارسطو، نوآوری‏های فلاسفه اسلامی، تعامل فلاسفه اسلامی با قرآن و معارف اهل بیت علیهم‏السلام .

مرحوم استاد شهید مطهری، تعداد مسائل فلسفی مأخود از فلسفه یونان را، هفتاد مسئله و کل مسائل فلسفی را، بالغ بر دویست مسئله می‏دانند. (مقدمه اصول فلسفه و روش رئالیسم. ج 1) پس می‏توان گفت، حدود یک سوم مسائل و عناوین از فلسفه یونان وام گرفته شده است و مابقی ابتکارات فیلسوفان مسلمان، بوده است. نظر شما در این مورد چیست؟

وقتی که آراء یونانیان در نهضت ترجمه، به جهان اسلام منتقل می‏شود، مسلمانان خودشان صاحب فکر وصاحب تفکر عقلی بودند، به هیچ وجه در آراء کندی، فارابی و ابن‏سینا نظریاتی را پیدا نمی‏کنیم که آنها بخواهند عینا دنباله‏رو یونان باشند. کندی تمامی سعی‏اش این بود که به نحوی، بین دین اسلام و تعالیم فلسفی و کلامی آن و با تعالیم یونان ارتباط و سازگاری برقرار کند. فارابی نخستین کسی است که، مساوقت وجود با شخصیت را مطرح می‏کند و بر اساس این اصل قادر می‏شود که تمایز بین وجود و ماهیت را مطرح کند.

ارسطو تمایز وجود و ماهیت را، به عنوان یک تمایز منطقی مطرح می‏کند، اما تمایز مابعدالطبیعی بین وجود و ماهیت، نخستین بار توسط فارابی مطرح می‏شود بحث واجب و ممکن به عنوان یک بحث متافیزیکی در یونان، نیست. ابن‏سینا و فارابی کسانی بودند که تمایز میان واجب و ممکن را در فلسفه خودشان به عنوان یک بحث متافیزیکی مطرح کردند.

البته در آثار فلاسفه یونان وجوب و امکان مطرح بوده، اما معنایش با وجوب و امکانی که فارابی مطرح می‏کند، فرق می‏کند.

در فلسفه ابن‏سینا و فارابی، علاوه بر امکان استعدادی، با امکان ذاتی ماهوی نیز مواجهیم.

همچنین در فلسفه ارسطو، ماده و صورت به تنهایی برای تحقق جسم کافی هستند، اما در فلسفه فارابی و ابن‏سینا ماده و صورت کافی نیستند، «واهب الصور» باید صورت اعطا کند، تا جسم در خارج تحقق پیدا کند.

یکی از اصول مبنایی طبیعیات که در فلسفه ارسطو، خیلی نقش ایفا می‏کند، تمایز ماده و صورت است. ما عین همین بحث را در ابن‏سینا مشاهده می‏کنیم.

این بحث در فلسفه ابن سینا، تبدیل به یک تحلیل سه جزئی می‏شود؛ ماده و صورت و اعطا کننده صورت. البته کندی هم نسبت به فلسفه یونان حرف نو دارد، حرفی زده که در فلسفه ارسطو دیده نمی‏شود. کندی تمام سعی‏اش اثبات تناهی ریاضی عالم است. از نظر او هم ابعاد مکانی عالم متناهی است و هم بعد زمانی آن. ارسطو ابعاد مکانی عالم را متناهی اما اعتقاد به تناهی بعد زمانی عالم نداشت. اما کندی قبول نمی‏کند که، بعد زمانی عالم، نامتناهی است. او اثبات می‏کند که بعد زمانی عالم هم، متناهی است. حالا که تناهی زمانی عالم را اثبات می‏کند بر اساس آن، وجود خدا را ثابت می‏کند. برهانی که کندی بر اثبات وجود خدا اقامه می‏کند، قطعا در فلسفه ارسطو نیست؛ برهان ارسطو بر اثبات وجود خدا، برهان محرک نامتحرک است که، مبتنی بر بحث حرکت و نیازمندی آن به علت غایی است؛ اما در فلسفه کندی تناهی ریاضی عالم و بر اساس آن، وجود خداوند اثبات می‏شود. کندی فیلسوفی است که، می‏خواهد یک مبنای جدید برای اثبات وجود خدا و مباحث علم الاهی خود، ارائه کند.

متفکران و مورخان فلسفه در مغرب زمین هم، اذعان دارند؛ در جهان اسلام، فلسفه نوین شکل گرفته که در فلسفه یونان وجود نداشته و شاهد مثال، اینکه، خود ابن رشد از کسانی است که، به ابن سینا و فارابی حمله می‏کند که شما چرا فلسفه ارسطو را عوض کردید. تقریبا در تمام این ساختار، نظریات جدید ارائه شده است، در بحث تمایز و رابطه میان محسوس و

نامحسوس و همچنین تمایز و رابطه میان خدا و عالم و بحث خالقیت و علم خدا به ماسوی. فلسفه ارسطو اصلاً، سخن ابن سینا و فارابی را نمی‏یابید، در فلسفه وی خدا علم به ذات خودش دارد؛ اما علم به غیر ندارد. این مطالب را نباید ساده گرفت. ارسطو ثابت می‏کند که، خدا علم به ذات خودش دارد؛ ولی علم به غیر ندارد. وقتی علم به غیر ندارد، پس غیر را به وجود نیاورده است؛ چون اگر غیر را به وجود آورد، به غیر مشغول می‏شود و دیگر نمی‏تواند، عالی متعالی و منزه باشد، چون ارسطو نتوانست، این پارادوکس را حل کند که، خدا می‏تواند هم، علم به ماسوی داشته باشد و هم، ماسوی را به وجود آورد و هم، سبوح، قدوس، عالی ومتعالی باشد، چنین نظری را پذیرفت. فارابی و ابن سینا بودند که آمدند و اثبات کردند که، ما می‏توانیم خدای دین را، در فلسفه، اثبات کنیم و اسماء و صفات او را، به طریق فلسفی، تبیین کنیم. این بود که، خدا را فاعل بالعنایه می‏دانست؛ اما در فلسفه ارسطو، خدا عنایت و التفات به غیر ندارد. برای ارسطو، خدا، غایت نظام هستی است. از نظر فارابی و ابن‏سینا، بین سبوح و قدوس بودن خدا و عنایت و علم به عالم و به وجود آوردن آن هیچ منافاتی نیست.

در یونان وقتی بحث تجرد و بقاء نفس، مطرح می‏شود؛ ارسطو می‏گوید نفس از جهت اینکه، دارای عقلانیت و تعقل، مجرد است؛ وقتی راجع به بقاء نفس، سخن می‏گوید، منظورش این است که، عقل کلی، باقی است، او نه قائل به بقاء نفوس جزئیه و نه قائل به بقاء عقول جزئیه است. او معتقد است، وقتی ادراکات عقلی، برای نفوس پیدا می‏شود؛ حافظ ادراکات عقلی، عقل فعال است. روشن است که، بعد از مرگ، این عقل فعال، باقی می‏ماند نه نفوس جزئیه؛ نفوس جزئیه از بین می‏روند. از نظر ارسطو، نفس، صورت منطبع، در ماده است. نظر او با ابن سینا و فارابی تفاوت دارد؛ وقتی ماده متلاشی می‏شود، صورت هم متلاشی می‏شود؛ پس عقل کلی باقی می‏ماند، در واقع این نفس است که، به نحو کلی، نه به نحو جزئی، عقلانیتش باقی خواهد ماند. ما در بحث معاد داریم که، تک‏تک افراد، نفوس‏شان باقی می‏ماند؛ ولی ارسطو نتوانست حتی، بحث معاد روحانی را، تبیین فلسفی کند. نمی‏دانم چطور گفته می‏شود فارابی و ابن‏سینا، طابق النعل بالنعل جا پای ارسطو گذاشته‏اند و مقلد ارسطو هستند. ابن سینا اثبات می‏کند که، نفس متعلق به بدن است، ایشان تحلیل می‏کند که عقلانیت نفس باقی است؛ آن هم عقل جزئی. از نظر ابن سینا، عقل که، حقیقت نفس است باقی، اما به نحو جزئی؛ درحالی‏که، از نظر ارسطو این عقل کلی باقی می‏ماند. این یکی از ... ادامه در لینک

آدرس اینترنتی